تو امروز آفتاب خوردی
و کمی آسمان با طعم کبوتر
شکوفه ها که چاقاله بادام شوند
عطر تو تمام کوچه هامان را پر میکند
و سنگفرشهای این خیابان که از لمس نجابتت شرافت گرفته اند
و صدای تشهدت که گوش فلک را پر کرد
اشهدانا لاخلیج ، اشهدانا لاخلیج
الا الا خلیج فارس
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت
8:16 PM  توسط هـــــومـــن
|
بلا نسبت دلم این روزها شده است شبیه قورباغه
گاهی هوس آب دارد و گاهی خشکی
ازاین حاشیه هم که حتی حشره ای برای بلعیدن عبور نمیکند
چه رسد به اشتیاق دگردیسی و فصل جفت گیری
تو هم که کله ات را تمام قد کرده ای زیر برف
تا روباه های حادثه ردت را گم کنند
و آنقدر دل مشغول این تعقیب و گریز احمقانه ات شده ای
که یادت رفته به حال این دم از زوار در رفته ات فکری کنی
به خودمان که آمدیم تخم رابطه مان را ملخ خورده بود
و ما که پیش پیش رویا رویا لارو زاییده بودیم
ماندیم دست تنها با این همه آرزوی سر راهی
تو اما حکایتت اندکی بامزه است
نگاه های تحریک آمیز شکارچی را به قور قور های عاشقانه ی من ترجیح میدهی
تمام دنیا را هم که جلب نظر کنی
بدون من عصرانه ی ساده ی توله کفتارها خواهی شد
این منم که هنوز به خاطر تو مقابل دشمنانت
ژست حشرات سمی را میگیرم
تا کباب نشده ای سر عقل بیا !
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت
0:26 AM  توسط هـــــومـــن
|
و در شانزدهم اردیبهشت ماه که صورت حادثه گل انداخت
پسرک شانه به شانه ی غربتش آخرین ترجیع بند بی کسیش را سرود
تا رهایی سه ایستگاه فاصله است
و باز در پس کوچه های احساس باران بارید
و بدون چتر که چشمان خاطراتم خیس خیس بودند
و ردپای تو که پاک شده بود
من اینجا تنها در بیستون هنوز دلواپس توام
راستی ! تو دلتنگ نمیشوی ؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت
6:26 PM  توسط هـــــومـــن
|
وقتی قرار باشد تو نباشی
آسمان حجم تلخ زائدی خواهد بود
و زمین معصیتی چرکین
همین . . .
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت
6:52 PM  توسط هـــــومـــن
|
اين خانه سياه است . اين خانه ديوارهايي دارد كه سياهند و اتاق من سالهاست كه سقوط سياهم را نظاره ميكند . كتابخانه ي اتاقم تاريكخانه ي ذهن سياه من است و من چه برگهاي سياهي را كه ورق نزده ام . پنجره هاي سياه اتاقم رو به مناظر سياه باز ميشوند و من از اين زاويه ي مطرود بارها پرواز كلاغها را بر بازي هاي سياه كلاس اولي ها ديده ام . ديوار هاي كوچه ي ما سياهند و ديري است كه زير بار اين همه يادگاري سياه اخم كرده اند و گاهي از وعده هاي سياه پاي ديوار حالشان به هم ميخورد . محله ي ما محله ي بد صدايي است كه قناري هايش سياه سرفه گرفته اند و براي عشاق كوچه آواز هاي ناكوك ميخوانند و خوب ميدانند مولود اين عشق هاي سياه نفرين هاي شبانه است . اينجا هميشه بارانهاي سياه مي بارد تا بوي تعفن گناهانمان مشام سياهمان را نوازش كند . همسايه هاي ما سياهند , از قصاب و تعمير كار تا پزشك و معلم . آقاي قصاب هر روز گوشت هاي سياهش را كه ناظران سياه تاييد كرده اند ما بين سفره هاي مردم تقسيم ميكند و خودش هم نميداند كه پيش بندش آنقدر سياه شده كه گربه ها ديگر براي بوييدنش رغبتي ندارند . آقاي تعمير كار گمان ميكند همسرش معشوقه ي پسرك سياهي است و هر شب با دستان سياهش او را كتك ميزند و من هنوز نميدانم چرا او اين شكواييه سياه را به دادگاه نميبرد , شايد چون از صورت سياه قاضي بيشتر واهمه دارد تا تجسم هم بستري همسرش با پسركان سياه . آقاي پزشك هم هر روز نسخه هاي سياه مينويسد و به هر بهانه اي منشي اش را به اتاق فرا ميخواند تا اندام او را سير تماشا كند و من بعيد ميدانم كه منشي بينوا در برابر اين فرصت سياه مقاومت كند هر چند كه گاهي از تصوير سياه خانم دكتر بر روي ميز كار شوهرش خجالت ميكشد .دلهاي هم محلي هاي من سياه زخم گرفته است و شوراي سياه محله ي ما ورود هر پديده ي سپيدي را از آستان محله ممنوع اعلام كرده تا ما جماعت با صلح و آرامش در كنار يك ديگر همزيستي داشته باشيم . مسير فاضلاب از جوي اصلي محله ي ما ميگذرد و ما عاشقانه موشهاي سياه را نوازش ميكنيم و شبهاي سياه با خود به گردش مي بريم . اين خانه سياه است و من هم . اين خانه سياه است و دلبركم كه با عشوه هايش سياهم كرد . اين خانه سياه است و دستانم . اين خانه سياه است و دست نوشته هايم . . .
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386ساعت
10:7 PM  توسط هـــــومـــن
|
به نام نامي دل كه قائم است و استوار و اين ثانيه ها كه به حرمت رويش دوباره اش دست به سينه ايستاده اند . به نام جان كه آنقدر زخم ديد تا جانان شد و اين روزها كه عجيب بوي روياهاي كودكيم را ميدهند . به نام سپيد شب كه جاده ي بي كسيم را فرش كرد و تا اين طلوع راز اشكهايم را نهان داشت . به حرمت شقايق ها , به نام وسيع دشت كه گوشهايش را به روي فريادهايم گشود تا از اين همه انزوا تهي شوم . به نام خوشبوي باد كه خاطراتم را برد و بار ديگر عبور را , و هميشه عبور را به يادم اورد . به نام غصه هايم كه دوست داشتني بودند و امروز زير كفشهايم خاموش ميشوند و دود ميكنند و من كه هنوز هم دوستشان دارم كه هرچه اين قلب بزرگ تر شد از بركت وجودشان بود . به ارتفاع سكوتم و به نام سرگشتگي هايم كه گاهي من را از من ميترساندند و من چه خوب صداي قهقهه هايشان را در ازدحام اضطرابم به ياد دارم . با مخملي ترين نگاه به نام جعبه ي مداد رنگيهايم كه سبز ميرقصند , آبي مينوشند و براي ديوارهاي سياه اتاقم نقشه هاي خوبي كشيده اند . به نام تو , تويي كه مرورم ميكردي و اين واژه ها را نفس ميكشيدي كه همه ي قداست اين سطر ها به نگاه توست و چشمهايت كه نگين هميشه فاخريست بر سينه ي اين قلم . و اين چند خط كه به نام توست , خداي من , خداي عزيز من , به نام تو كه هميشه به سادگيم ميخندي و اجازه ميدهي اين مردابها آبديده ام كنند و من بوي دستانت را وقتي نجاتم ميدادي مزه مزه كردم .
الهي , الهي , الهي
اگر نيستم هر انچه بودم ولي تو هماني كه بودي
يا غفار و يا غفار و يا غفار .
+
نوشته شده در یکشنبه 25 شهریور1386ساعت
11:55 PM  توسط هـــــومـــن
|
اينجا ايستگاه آخر است , پياده شو همقطار . من هم پياده ميشوم . مسير كه اشتباه بود و اين اشكها و مركبي كه عجيب بوي تعفن ميداد . بايد جدا شويم , خاطراتت را ميخواهي ؟ بردار . همه اش مال تو . اما اين اشكها را نبر , در كوله ام ديگر چيزي ندارم . از چه پيچهايي گذشتيم , يادت هست . دلم براي پرتاب شدن هايمان تنگ ميشود , براي دلتنگيهايمان , ارزوهايمان . براي وقتي كه اردو ميزديم پشت اين ثانيه ها و چادر را روي تنهاييمان بر پا ميكرديم . اخمهايت چه دلنشين بود وقتي از سطح ناصاف زمين ايراد ميگرفتي . دلم براي دلهره هايمان تنگ ميشود . چه قدر دلهره داشتيم هميشه براي رسيدن . ما بايد به اين نرسيدن ها بلند بلند ميخنديديم . هوا گاهي خيلي گرم بود و تو هميشه تب داشتي , كنار بركه كه مينشستيم دلم ميخواست تا ابد پاشويه ات كنم اما تو ميدانستي دستهاي گرم من هيچ مرهم نيست ...
ديگه نميتونم بنويسم . . . ديگه هيچ وقت نمينويسم . . .
سهم شما همه چيز هاي خوب دنيا ....
سهم من هم يك يادش بخير . . .
+
نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت
2:58 AM  توسط هـــــومـــن
|
گاهی است که برای این چند خط دل دل میکنم . دیری است که پریشانیم تلاقی شعر و شعور را بر هم میزند و نگاه کن که پیچک تنهایی چگونه ذهنم را در نوردیده . مزرعه ی خیال خشکید و تو که نباریدی تا فصل قحطی دل چند ساله شود . عمری است که این جان , جانان نمیشود و بدکاره ی توهم که همیشه آبستن است . به رویش این واژه ها سوگند که این ثانیه ها دیگر تاب فراق ندارند . چه حس زاویه دار مرطوبی دارم به تو . وصیت کرده ام خاکسترم را در آسمان پخش کنند , میخواهم بختم را برای بوسیدن شانه هایت آزموده باشم . قرار بود که یگانه باشیم اما زورق شکسته ی احساس از پیچ آخر هم گذشت و به دریای مهر تو نرسید . همیشه این گونه است وقتی مراقب ستاره ها نباشیم به بیراهه میزنیم و چه غریب است تصویر بی کسیم در ماه . چندی است که میهمان ضیافت لاله ها و ناله هایم و عجیب که این شب زنده داری حلاوت آغوشت را زنده میکند و کلید این صبح که در دستان توست . نمیدانم آفتاب را چه کسی دزدید اما حسن تاریکی این سفر به بوی پیراهنت است که مشامم را نوازش میکند . دست غارتگر زمان نفس هایم را می رباید و من سفارش کرده بودم تو را که گاه رفتن چشمانم را در دستانت جا نگذاری . چقدر سر به هوا بودم ! باید از لبخندهایت دانه میچیدم به رسم یادگاری تا امروز میان ازدحام تنهایی , باغچه ی بی کسیم را لبخند باران کنم . این هوای مه آلود و کور سویی نا امید , چادر خستگیم را کجا بر پا کنم . بدون تو پنجره های سفر رو به حزن باز است و چه اندازه کوله ام از نگاهت خالیست . همیشه دیر میایی , این عادت توست , میگذاری تا سر حد جنون از تو تهی شوم و بعد با تلنگری تمام من را در من میشکنی . من به صدای شکستنم خو کرده ام و دلبسته ام به عطر دستهایت آنگاه که این اشکهای پاره پاره را بند میزنی .
+
نوشته شده در شنبه 16 تیر1386ساعت
9:57 PM  توسط هـــــومـــن
|
در ابتدای حادثه کسی از کوچه ی ما گذشت . کسی از کوچه ی ما گذشت و دیوار ها عاشق شدند و شعار ها بوی زندگی میدادند . کسی از کوچه ی ما گذشت و صورت پنجره ها باز بود و پرده ها به هم آغوشی بال گشودند . کسی از کوچه ی ما گذشت و فصل آمیزش چکاوکها بود تا کوچه ی ما ساکنینی داشته باشد معصوم . کسی از کوچه ی ما گذشت و نسیم , شوق رسیدن داشت و پیله ها , باز میشدند و کوچه در تب پروانه میسوخت . زمستان بود , کسی از کوچه ی ما گذشت که بهار شد و زن فاحشه ی کوچه ی ما دلداده ی بنفشه ها بود . کسی از کوچه ی ما گذشت و دیروز زنده شد و چشمان جوی آب خیس خیس بودند . کسی از کوچه ی ما گذشت و پیر مرد مفاتیح را بست تا زندگی را بو کند . هوای ذهن گرگ و میش بود که کسی از کوچه ی ما گذشت و چراغ ذهن روشن شد و مسیر رویش قدمهایش را مرور کرد . کسی از کوچه ی ماگذشت و پیر دختر محله که جوان بود و عشوه هایش بوی بکارت میداد .سگها دم می جنباندند و کسی از کوچه ما می گذشت که پاسبانیش کردند و شب پره ها که پوست می انداختند و لاتها بدون چاقو شطرنج بازی میکردند . باران می بارید که کسی از کوچه ی ما گذشت و چترها بسته بود و باز روییدیم در لحظه ی غسل تعمید . کسی از کوچه ی ما گذشت و نبض زمین را گرفت که بیمار بود و در گوشش زمزمه ای خواند که صورت کوچه گل انداخت و کرمها برای قاشق زنی بیرون خزیدند . کوچه نور باران شد و کسی از میان آن گذشت که نفس هایش را نفس کشیدیم و کودک معلول همسایه که قهرمان دو بود . کسی از کوچه ی ما گذشت و قصاب محل که گوشتهایش تازه بودند و همه را نذر چشمان مادرش کرد . میوه ها آواز میخواندند و سفره ها بوی نان گندم میدادند و کسی از کوچه ما گذشت که شبیه هیچ کس نبود و تخم نیلوفر تقسیم میکرد و به آغاز زمین شباهت داشت . کسی از کوچه ی ما گذشت که روزنه های اتاقم باز شدند و چشمانم بوی نور گرفتند و پا برهنه تا ته کوچه دویدم و او که رفته بود و جای قدمهایش که انگار تا درونی ترین لایه های وجودم ادامه داشت . کسی از کوچه ی ما گذشت و کوچه ی ما که پایانی نداشت و انتظار باز خانه تکانی میکرد .
+
نوشته شده در جمعه 31 فروردین1386ساعت
2:27 PM  توسط هـــــومـــن
|
من خواب دیده ام تو از پیچ تنهاییم گذشته ای . من خواب دیده ام تو از ارتفاع سکوتم بالا آمده ای و کنار زمزمه هایم اردو زده ای . من تو را وقتی در باغچه ی بی کسیم گل میکاشتی خواب دیده ام . من بار ها رویای باریدنت را مرور کرده ام , چه سخاوتمندانه شکوفه های جوانیم را نوازش میکردی . تو آرام کنار ثانیه هایم مینشستی بی آنکه از تپشهای سریع قلبم خنده ات بگیرد و من هنوز برق چشمانت را وقتی به دلتنگیهایم زل میزدی به یاد دارم . من تو را با پیراهن ابریشمی گلدارت خواب دیده ام , چه رقصی میکردند بلور های تنت در باد . تو در خواب , دقیقه های عجول مرا به آغوش میکشی آنسان که انگار آرامش روی تمام دلهره هایم سایه می افکند و من یک نفس برای تو از تمام لحظه هایی که پشت پنجره ی خوابم به انتظارت نشسته بودم میگویم . من حرف میزنم , تو گوش میدهی . تو گوش میدهی و لبخند میزنی , من حرف میزنم و اشک میریزم . تو اشکهایم را میبوسی و من آرزو میکنم کاش این خواب مرا تا ابد با خود ببرد . من تو را وقتی برای درختان آواز میخواندی خواب دیده ام , هر وقت تو آواز میخوانی حجم گلابی ها چند برابر میشود . تو در خواب من از بیداری نمیگویی , تو خوب میدانی من از بی تو بودن واهمه دارم و اجازه میدهی زیر رگبار نگاهت تا دلم میخواهد نفسهای عمیق بکشم . تو در خوابم با من همبازی میشوی اما همیشه خودت چشم میگذاری , تو خوب میدانی من نمیتوانم چشم از تو بردارم و من همیشه در احمقانه ترین نقطه ی خوابم پنهان میشوم تا تو به سرعت مرا بیابی , هر وقت مرا پیدا میکنی من از تو لبریز میشوم و باز نگاهت میکنم و نگاهت میکنم و نگاهت میکنم. تو از این همه نگاه های بی حیای من نمیرنجی , تو خوب میدانی من منظره ای جز تو ندارم . من کابوس رفتن تو را بارها دیده ام و تو همیشه تا جایی که چشمهایم سو دارند برای تنهاییم دست تکان داده ای اما لبخند نمیزنی انگار نمیخواهی بیداریم را به سخره بگیری . تو میروی و من بیدار میشوم , وای خدای من ! چه عطر دل انگیزی در این اتاق پیچیده .
+
نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1385ساعت
8:51 PM  توسط هـــــومـــن
|
از نردبان این شب میروم بالا . میروم تا گونه ی الماس گون مهتاب . از ارتفاع این شب که بگذرم رخت رخوت را آویزان خواهم کرد و سپیده خود جامه ای روشن است . نردبان , مرا تا لمس احساس ترس پرواز برای جوجه چکاوکها بالا میبرد و جاریم میکند در اندیشه ی غازهای مهاجر . در امتداد شب که دستهایم بوی نور میگیرند میتوانم شریان خون را در رگهایم مرور کنم و جدا کنم همه ی کینه ها را و بسپرمشان به باد . شب موجود غریبی است , یکدست است و پاک اما خودش هم خوب میداند که من تا سپیده نفسی فاصله دارم . نفسی از جنس اشتیاق و همرنگ خدا . اینجا در همسایگی فرشتگان که لالایی میخوانند برای بچه های خدا من عجیب بی خوابم . چه سری دارد این آسمان ! میتوانم خودم را از بالا نگاه کنم . من چقدر حقیرم . خدا کند بار این شب را بتوانم به دوش بکشم . در کوله ام تا بخواهی خمیازه دارم , تا بخواهی بی خبری دارم , تا بخواهی چرتهای گاه و بیگاه دارم . سرم را تکیه میدهم به بد اخلاق ترین ابر مجاورم چقدر لطیف است این برکه ی مسافر . در کمر کش شب که هجمه ی خواب بیداد میکند من یکی یکی دندان های کسالتم را میکشم , میخواهم سپیده که رسید به احترامش پایکوبی کنم . از پیله ی این شب که بیرون بیایم به پروانه شدن میرسم و آنقدر چرخ خواهم زد دور گلهای این حیاط آبی تا چشمانم پر شوند از انعکاس این همه شبنم سحر گاهی . من از آسمان شب چیز زیادی نمیخواهم جز گوشه ای دنج برای ستاره بازی تا تمام تنهاییم را به سلامت از این ظلمات عبور دهم . اگر صبح از نردبان پایین می آمد , ما در کمر کش شب به هم میرسیدیم و چه شوقی داشت لذت به آغوش کشیدن این گرگ و میش خوشبو . اما انگار بالا رفتن وظیفه ی دائمی من است و من همیشه چه سنگین و چه بی جان قدمهای لرزانم را روی پلکان شب گذاشته ام . من دوش به دوش قاصدکهای خورشید بالا میروم و ایمان دارم به تولدی دوباره . خدا کند امشب آفتابی بماند .
+
نوشته شده در یکشنبه 17 دی1385ساعت
9:10 PM  توسط هـــــومـــن
|
امشب این چند خط بهانه ای میشوند تا از پیچ این حادثه عبور کنم . قرار بود به جای این همه دل دل دلداگی کنیم , که نشد . قرار شد کنار قلبهای چروک خورده مان جوانی کنیم , که نشد . مصمم شدیم برای آفتابی کردن این شبهای مهاجم , اما نشد . قرار شد فاصله ها را تحقیر کنیم و پل بزنیم ما بین انزوایمان , که نشد . حکم کردیم ما را منظره کنند تمام پنجره های مه گرفته , اما نشد . قرار بود سر وعده ی عاشقی پشتمان نلرزد , که نشد . نصیحت کردیم تمام ابرها را که برای هم آغوشی ما را بهانه کنند , اما نشد . قرار شد دخیل ثانیه هایمان را به نگاه های هم بدوزیم , که نشد . قرار شد از این من های پوشالی رها شویم و خلاصه شویم در هم , که نشد . مشتاق شدیم تا این دلشوره ها را شیرین کنیم , اما نشد . هم پیمان شدیم تا لمس بی واسطه ی آفتابی ترین تن , که نشد . قرار بود تو بنشینی و من در شبستان موهایت پرسه ای مهتابی بزنم , اما نشد . مکلف شدیم جرعه جرعه صداقت را سیراب کنیم , که نشد . قرار شد عیادتی جاودانه کنیم از چشمهای هم , اما نشد . تو از متن رویا های کودکیم آمدی تا من مشق کنم همه ی اشتیاق با تو بودن را , که نشد . قرار شد آنقدر پیشانیهایمان را به هم بچسبانیم تا رویای هم را خواب ببینیم , اما نشد . مقصد ما پیوند شاخه ی آرزوهایمان بود , که نشد . قرار بود در دستهای هم آسمان را خانه نشین کنیم , اما نشد . ما همه ی حسرتها را پشت سر گذاشتیم و پیمان بستیم تا پشت غربت هم اردو بزنیم , که نشد . ما میتوانستیم مثل سایه ها در هم ادغام شویم , اما نشد . قرار شد از این پاییز تا بهار هرم نفسهایمان را تقسیم کنیم , که نشد .
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385ساعت
1:56 AM  توسط هـــــومـــن
|
عبور باید کرد وگرنه حرمت این نفس حرام خواهد شد . عبور باید کرد وگرنه شبانه های اشک آلودم فراموش خواهند شد . عبور باید کرد از این هیاهو های پوچ در پوچ , از این دلمردگی های تو در تو , از این سردر گمی های پیچ در پیچ . عبور باید کرد از ازدحام این سایه ها , از انسداد این دقیقه ها , از التهاب این شقیقه ها . باید گذشت و عبور کرد از این چهارراه های بی راه , از این شاهراه های بی شاه , از کنار این شبهای بی ماه . عبور باید کرد تا این ساحل طوفانی نشده , تا چشمهایم بارانی نشده , تا این غم خودمانی نشده . باید عبور کرد از مقابل این نگاه های یخ زده , از پریشانی این خیال های شب زده , از تراکم این کلمات وحشت زده . عبور باید کرد تا افق پیداست , عبور باید کرد تا جای قدمهایت برجاست , عبور باید کرد تا خدا اینجاست . عبور باید کرد از مقابل این لبخندهای فرو خورده , از میان این منظره های چروک خورده , از اجتماع این همه قلبهای ترک خوره . باید وا گذاشت و رها کرد این عشق های خط خطی را , این ثانیه های پاپتی را , این بوسه های سر سری را . عبور باید کرد تا خیانت عادت نشده , تا صداقت پر پر نشده , تا نبودت باور نشده . باید عبور کرد از امواج بی کسی , از هجوم دلواپسی , چرا به دادم نمیرسی ؟ عبور باید کرد تا بهار , تا سرسبزی چنار , تا بوی خوش خیار . باید ترک کرد همه ی آسودگی ها ی پوشالی را , تمام دلخوشی های تکراری را , این همیشه عاشقانه های سفالی را . عبور باید کرد تا نور , تا هور , تا لمس بی واسطه ی حضور . عبور باید کرد از تمام وسوسه های زمین اما چشمهای تو چه قفس خوش رنگی است .
+
نوشته شده در جمعه 10 آذر1385ساعت
12:38 PM  توسط هـــــومـــن
|
سوار این ثانیه ها که شدی روشن شدیم . بلند شدیم و قد کشیدیم و پشت کردیم به تمام لحظه های خاکستری . در امتداد این تاریکی آنجا که لبخندهای تو رویایی کودکانه مینمود چه بی ریا رسیدی و اتفاق آفتابیت چه سخاوتمندانه روی دقایقمان سایه انداخت . برای نگاه ما که عادتی جز مرور تصویرهای چروک خورده نداشت چشمهای تو چه دریچه نابی است تا لمس همه ی زیباییها . ای همیشه بارانی نزول تو چه لطافتی به همراه داشت که باز خنکای خدا را روی پوسته ی پوسیده ام احساس میکنم . من با لبخندهای تو آغاز شدم و تصور کن که برای مرداب تجربه ی جاری شدن دوباره چه حلاوتی به همراه دارد . حالا تو بهانه ی نفسهای منی و این بار شاخه های جوانیم در نوازشهای مهربانیت خواهند رقصید . در میان آن یخبندان زجر آور که با تلنگری می شکستیم هرم نفسهای تو بهاریمان کرد و ریشه های احساسمان جوانه زد . ایجاز دستهای تو شفا داد همه ی افسردگیهایمان را و کوک کوکمان کرد تا آنجا که باز رسیدیم به ثانیه های دلکوک . تو از متن یک رویا آمدی تا خواب های هزار رنگم تعبیر شوند و لبخند های رنگ باخته ام تازه . تو حالا جانی و جان جانان در تو جاری شده و من چه آسوده خودم را به دستهای سخاوتمندت سپرده ام . حالا از دنیا جدا شده ام چرا که تو را دارم و چشمهای تو برایم دنیایی ناشناخته است . حالا دیگر نبودی وجود ندارد که هر چه هست تو هستی و من به این گنجینه ام افتخار میکنم . این روزها که میگذرد هر روز احساس میکنم مسافر جاده ای شده ام که در انتهایش تو نشسته ای و این خود تنها دلیل این سفر است . از کوره راه ها نخواهم ترسید که ستاره ی چشمهایت هدایتم میکند و امیدم میدهد به جاودانه لحظه ای که در کنار تو برای فرداهایمان طرحهای آبی رنگ خواهیم ریخت . تو امروز در ابتدای منی و مالک این هوای آفتابی . تو بودی که جوانه ی احساس شکوفه کرد و تویی که با مهربانیت فصل رویشمان را طراوت میبخشی . تو انسداد رگهای حافظه ام را گشودی تا بار دیگر پرواز را به خاطر بیاورم و در آسمان آبی چشمهایت بال بگشایم به رسم عاشقی . من از آن همه انزوا جدا شده ام تا از شراب موهایت سرمست شوم . برای وجود مهربانت قلبم را چشم روشنی می آورم آنجا که میدانم صدای تپشهایش شنیدنی خواهد بود .
+
نوشته شده در جمعه 28 مهر1385ساعت
11:6 PM  توسط هـــــومـــن
|
و متولد شدم،بی اختیار خود ـ آنسان که انگار این ثانیه ها نفسهای اجباری مرا کم داشتند.یادم نیست از کجا شروع شدم اما می دانم در نیستی نشسته بودم،تکیه داده به بی بارترین شاخه ی معرفت،در انتهای خودم و خدا که همه چیز معنای آرامش بود و جهان وسعتی داشت به قدر نیستی من.در انزوای این سکون عاشقانه ام که تو بودی و من نبودم،با هر خنده ات گل می انداخت گونه های نیستی ام که من خلاصه بودم در تو.شکوه خداییت منظره ی تمام وقت من بود چرا که در حضور این بی کرانه ات نگاه معنا پیدا میکرد و شوق وصل در تمام لحظات عدم جاری بود.اما این حظ دائمم در تو چه زود پایان یافت و تو چه بیرحمانه گناه بلعیدن میوه ی ممنوعه را به گردنم انداختی.تو مرا آغاز کردی ،مرا نشاندی بر سمند تیز رو زمان و ندانستی که چشمهای من تاب این افقهای اجباری را ندارند.مرا طرد کردی به فلسفه ی زندگی و ندیدی پاهای من برای مصاف با سنگلاخهای بی عاطفگی چقدر نحیفند.نشسته بودم عریان به وسعت بی کرانه ات که برایم پوششی گزیدی خاکی رنگ، اما چه بی سلیقه حتی ابعاد خانه ی دلم را اندازه نکردی ، آنسان که این همیشه بی نهایتم فشرده شده از فرط حقارت این من خاکی.مرا رها کردی به بهانه ی کمال و میدانستی که زمین با هر چرخشش مرا دور تر میکند از وصل تو که این تن معنایی ندارد جز نیاز و دستاویزی جز گناه.جاریم که کردی دیگر عاشق نشدم که جنازه ی پوسیده و متعفن عشق روی زمین حتی نشانی ندارد از آن گوهر عرش تو و من چه غریبانه مویه میکنم بر این ثانیه ها که حتی رویای آغوش تو را هم از من دریغ میکنند.خداوندا!من اینجایم ،در امتداد جهالت بشر،افتاده از اسب و وامانده از اصل،گرفتار مردابهای جهل و سرگشته ی این من ناتمام.سالهاست که متولد شده ام بی آنکه بدانم شاهراه وصل کجاست.تو در انتهای کدام انتظار من سبز شده ای؟مرا بخوان تا بخوانم سرود جاودانگی ام را!گوشه ی چشمی بیانداز آنسان که در لحظه های نیستی جاریم میکردی در نگاهت.
تولدم را شاد باشی نیست که بی تو همه ی این سالها مرگی هزاران باره است.
+
نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت
2:54 PM  توسط هـــــومـــن
|
من از تبار آيينه و آفتابم.از نسل لاله هاي وحشي و شبنم سحرگاهي.هم پيمان البرز و همسايه ي کوير.مسافري چند هزار ساله که فرسنگها غربت قومم را پيموده ام.من از ازدحام چشمهاي خيره مي آيم ،از تاريکخانه هاي ذهن ،از فصل بي رويش تنهايي که صورت احساسم را نقاشي کرده.من از فاصله ي غزل و سرهاي بريده مي آيم،از انعکاس دو بيتي هاي عاشقانه در خون آبه هاي تاريخ.صداي چکاچاي شمشيرها سمفوني سفر من بود آنگاه که کودکان قومم از سوز فصل يتيمي به خود مي لرزيدند.در طول سفر هواي ذهنم را پيچکهاي تنهايي در نورديند آنسان که انگار در کوچه پس کوچه هاي تمدن غباري از من بجاي نمانده است.
من آريايي ام!طفل اهورا!
نماد جاودانه ي آيين مهرورزي و عاطفه هاي سبز رنگ
هم قطار کاوه و هم پياله ي طاهر
وارث بيستون و مالک اروند
هم صحبت ياس و هم بلاد آتش
من از بيراهه هاي تاريخ گذشته ام ،از ثانيه هايي که فرو رفتيم در باتلاقهاي گمراهي ،از لحضه هاي تاراج، که به يغما برد همه ي دلخوشي هايمان را.من لحظه لحظه اعدام هويتم را نظاره کرده ام،آنجا که فراموش شد همه ي سرخوشي مهرگاني ام.گاهي که شکست پياله ي مستي هزاران ساله ام.من از غربت هامون مي آيم،از چشمهاي تر خزر ،از دلهره ي خليج تا ابد فارسم که نامش را به سخره گرفته اند،من از وحشت لوت مي آيم،از انزواي کارون ،از فرصتهايي که دود شدند زير سمهاي جهالت بشر.
من اما ايستاده ام ،آنسان که در فکه و دو کوهه بودم ،در چزابه و فاو .
باید که خودم را بيابم،بايد صفحه هاي بد رنگ تاريخ را بشويم،بايد که رد پاي خودم را جستجو کنم تا بيابم لحضه هاي آبي اهوراييم را.
من امروز ايستاده ام ،در آستانه ي بهار ،در درگاهي که خود نگين اقتخار هويت من است ،به رسم مرد کاشاني چشمهايم را ميشويم و خیره می شوم به بلنداي غرور انگيز البرز و قدم ميزنم در کوچه باغهای تفکر،سایه ساری که روزي مرز تفاوت قوم من بود با همه ي سرگشتگان عالم،شايد مسير تپشهاي قلب آريايي ام را بيابم.
و نوروز، لحطه اي ناب براي رويشي دوباره.
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت
2:7 AM  توسط هـــــومـــن
|
پشت چراغ قرمز نوسان سریع قلب کودک غم انگیز ترین سمفونی زندگی است.
آی شکلات،شکلات دارم.آهای آقا!از من شکلات میخرید؟همین چند تا مانده.از من خرید کنید، شاید بتوانم برای چشمهای بیمار بی بی کاری بکنم.راستی آقا!شما روزها به چه چیزی نگاه میکنید که چشمهایتان اینقدر براق است؟نرخ زندگی در محله ی شما چقدر است؟بی بی میگوید ما نرخ زندگی را به بهای سگ دوهای ابدیمان میپردازیم.اما مهم نیست،ما از سگها خوشبخت تریم،آخر شبها بی بی برای ما قصه ی مرغ تخم طلا را میگوید تا خوابمان ببرد.من اما رنگ طلایی را دوست ندارم،من فقط رنگ گونه های گُل انداخته ی خواهرم را دوست دارم.ای وای خواهرم!خانوم!از من شکلات بخرید،قول داده ام روسری گُل داری را که دیده است برایش بخرم،شاید صورت رنگ پریده اش باز شود.چقدر چراغ قرمز خوب است!آدم میتواند رفتار بچه های شیک پوش شهر را داخل ماشین نگاه کند.میتوانم یاد بگیرم که چگونه میشود بطری کوکا را مؤدب تا به انتها سر کشید.از من خرید کنید،دیگر توانی برای فریاد زدن ندارم.ببینم خانوم،شما از کجا انرژی می آورید؟دوستی دارم که چندین چهار راه بالا تر کار میکند.او میگوید در یکی از ماشینها دخترانی را دیده است که از کلاس انرژی درمانی خود تعریف میکرده اند.او میگوید آنها گاه و بیگاه چاکراههای خود را باز میکنند .او میخواست بداند چاکراه چیست.من تا به حال چاکراه از نزدیک ندیده ام اما میدانم با پول همه چیز را میشود باز کرد چه رسد به چاکراه چند دختر جوان دم بخت را.چقدر چاکراه بسته خوب است،کاش کسی میتوانست چاکراه معده ی من را ببندد آنوقت دیگر گرسنه ام نمیشد.آخر اگر گرسنه ام نشود راحت تر میتوانم دنبال ماشین شما بدوم.امسال میخواهم به مدرسه بروم،شاید آنجا کسی به من بگوید چرا خانه ی عدالت بالای شهر است.
ای وای چراغ دارد سبز میشود.خدایا خواهرم!خدایا بی بی!
+
نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384ساعت
6:13 PM  توسط هـــــومـــن
|
خیالم را سوی تو پرواز میدهم تا برای دیوانگی ترجمانی جدید بیابم.تو از چه میگفتی که گوشهای فلک از پس قرنها هنوز اشتیاق شنیدن دارد؟تو چه کردی که آوارگی، جغرافیایی پیدا کرد به وسعت تملک تمام آبادیهای هستی؟تو از کدامین مستی گفتی که نامت شد سر درٍ میخانه ی دل؟انگار تشنگی اینجا بهانه ای شده تا کمر خمیده ی مردانگی باز به خود بایستد.نگاه کن،زخمها شده اند نگینهای افتخار.چشمهای تو چه کرد که منظره ی زمانه ات اینچنین تغییر کرد؟نام تو امروز ذکر سجود ریگهای بیابان است که هویت گرفته اند از جای پای قدمهای شجاعتت.تو کاری کردی که همراهانت بی دست،دستهای آسمان را فشردند و فُرات چه خوب نگاه خون آلود سقا را به خاطر می آورد.امروز خیمه های بلا دروازه های بهشتند و آتش چه مزبوحانه عدالت را محاصره کرده است.تو اینجایی تا تاریخ نفسی دوباره بکشد و رها شود از این هجمه ی تعفن آور اسارت و بردگی.تو در آخرین نماز چه گفتی که آسمان قرنهاست در خود فرو رفته؟آنان که سپر سجود تو شدند امروز روی بازوان خداوند چرتهای طلایی میزنند و تا منزلگاه یار نفسی فاصله دارند.یا حسین!امروز در دستان ما ظلم است که تقسیم میشود.خوب که نگاه کنی میبینی،کربلا وسعتی پیدا کرده به اندازه ی تمام هستی.اما کو تا دستی دوباره از آستین خدا بیرون بیاید؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت
1:1 PM  توسط هـــــومـــن
|
برای تنهایی من دسته گلی بفرست،میخواهم بوی اقاقی ها هوای ذهنم را پر کند.
برای ذهنم تصویری بساز از رویش دانه های احساس، شاید چشمهایم مجاب شوند برای دوباره دیدن.
به بهانه ی چشمانم یک سبد نور پُست کن،میخواهم بر تاریکی منظره ام غلبه کنم.
تا میتوانی به منظره ام رنگهای شاد بزن،شاید دستانم آرامشی نو بگیرند از نوازش بالهای پروانه.
دستانم را میان دستانت تقسیم کن،میخواهم جاری شوم در این ثانیه های دلکوک.
به خاطر ثانیه هایم اناری دانه کن،تا دوباره گل بیاندازد صورت احساسم.
صورتم را بگذار مقابل آیینه ی تمام نمای وجودت،میخواهم گونه های خجالت زده ام را سیر تماشا کنم.
از خوش آب و هوا ترین نقطه ی احساست بوسه ای بفرست بر چشمان کسالت زده ام،شاید قلبم مسیر تپش هایش را پیدا کند.
امشب دزدکی از دیوار خانه مان بالا بیا،قلبم را روی طاقچه جا گذاشته ام.
+
نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384ساعت
5:37 PM  توسط هـــــومـــن
|
با همین لبخندهای لاغر، عبور میکنم از حادثه های سرد.می آیم و می مانم تا مکرر شود حدیث این حضور.اینجا هنوز هم میشود بوی اقاقیها را استشمام کرد،میشود کناردستهای خورشید چرتهای طلایی زد،هنوز هم میشود تو را دزدکی نگاه کرد و از زیبایی لبهایت شاعر شد.آب جریان دارد، با همان تقدس ناب،بیا غبار غربت را بشوییم.بیا سایه ها را با هم قسمت کنیم و به آسمان زل بزنیم،هنوز هم میشود از پروازچکاوک ها برای خوشبختی الهام گرفت.چشمهایت را به من بسپار ،میخواهم تو را با خود به دیدن شگرف ترین راز هستی ببرم.پیله را نگاه کن!چه انتظار سبزی میکشد کرم برای کمال،بیا کنار هم ثانیه های انتظار را برداریم،آسمان نزدیک است،با هم که باشیم بالا تر میرویم ،چه باکی از طوفان؟ما شانه های هم را داریم.در اوج که باشیم سخاوتمندتریم،آبی تریم ،خدایی تریم.بیا صورت احساسمان را بتکانیم،کودکان فقیر شهر لبخندهای ما را به نرخ جان خریدارند،با هم که باشیم زمستان حریف ما نیست.هنوز هم میشود فاصله ها رادزدید، میشود سبد سبد عاشق شد،میشود آشتی کرد،میشود آشتی داد.بیا پُلهای رابطه را از نو بسازیم،بیا تا دیر نشده از قلبهای هم عیادت کنیم.هنوز هم میشود به پیله های تنهایی هم سری بزنیم،تا پروانه شدن راهی نیست اگر الماسهای عاطفه را از هم دریغ نکنیم.نگاه کن،انگار همه میخواهند من و تو مسیر دستهایمان را پیدا نکنیم. تا وقتی این فاصله هاهست ،پشتمان به سوزی میلرزد.با همین پاهای خسته به استقبال دیدگانت می آیم.بیا هموطن ،جاده های سبز قدمهای ما را فریاد میزنند.
+
نوشته شده در جمعه 9 دی1384ساعت
3:10 PM  توسط هـــــومـــن
|
و هندوانه ها را قربانی کردیم به سنت یلدا.تا صبح چند فرسخی مانده است،دعا میکنیم تا خاطراتمان کدر نشوند .تو امشب در میان یلدایی ترین سکوت من نشسته ای آنچنان که میتوانی به راحتی نفسهای خجالتم را شماره کنی.در ازدحام کلام خواجه که راز است و نیاز من فاصله ی لبهایم را با لُپ های اناری تو مرور میکنم.تفأل که میزنم صبح امید می آید و حدیث مکرر دلدادگی.تو بادامها را زیر دندانهایت خُرد میکنی و من مثل هر روز صدای سایش استخوانهایم را زیر هجمه ی تنهاییم میشنوم.چقدر یلدا کوتاه است!خدا کند خورشید طلوع نکند، میخواهم تا صبح برای چشمهایت نقشهای طلایی بریزم،تویی که با نگاهت جاودانه ترین افق زندگیم را نشانه رفته ام.امشب پاییز تمام میشود،بگذار کنارت بنشینم ،میخواهم هُرم نفسهای تو را توشه ی زمستانم کنم. تو اما هنوز اضطراب چشمهایم را ندیده ای، من اما آنقدر به تو خیره میشوم تا ستاره ها رنگ ببازند.یلدا جریان دارد و من به اشتیاق تو این ثانیه ها را به آغوش کشیده ام ،شاید امشب تصویر خیال تو رنگی شود .در التهاب لحظه های یلداییم ،آنجا که لبخندهای تو غنیمتی است برای چشمهای خسته ام ،دعای فرج میخوانم و رهایی،شاید فردا کنار هم خورشید را بر سفره ی ناشتایی میزبان باشیم.
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1384ساعت
6:33 PM  توسط هـــــومـــن
|
آری،و خدا تمام این ثانیه هاست.تک تک این نفسهاست.خدا همه ی من است به وقت نیکی و همه ی توست وقتی چشمانت را از کودکان فقیر شهرت دریغ نمیکنی.خدا شاد ترین بازی کودکانه است ،وقتی در مدرسه خوراکیها را تقسیم میکردیم این خدا بود که در دستان ما تکثیر میشد.خدا تمام اشتیاق جوانیست، همه ی غرور میانسالی است و نگاه کهنسالان است به سمت آسمان.خدا بوی خاک باران خورده در پاییز است،تمام ادم برفیهای زمستان است،عطر همه ی شکوفه های بهاریست و خدا احساس خنک هندوانه در تابستان است.خدا در چشمان همیشه نگران مادرم جریان دارد و در دستان پینه بسته ی پدرم لانه کرده.خدا تک روزنه های نور در دیوار زندان است،قُم قُمه ی آب در بیابان است و تجربه ی شیرین خورشید است در قطب.خدا لبخندهای مهربان توست وقتی تمام تمنای مرا پاسخ میدهی و دستان گشوده ی من است آنگاه که بازوان تو را نادیده نمیگیرم.خدا راه میرود، شعر میخواند، نور میبافد. خدا شبها برای بچه ها قصه میگوید و صبحها یادشان میاندازد صورت پدر را با جانانه ترین بوسه بدرقه کنند.خدا با یک قوطی کمپوت به بیمارستان می آیدو روی شاخه گلی کنار تخت بیمار مینشیند.خدا بوی هیزم سوخته است،لطافت شبنم سحرگاهی است،حافظه ی کوچ اردکهاست و خدا هوای شرجی استواست.خدا هنگام عاشق شدن ما دلشوره میگیرد و شبهای فراغ پا به پای ما میگرید.خدا ازدحام پشه ها دور چراغ است ،خدا روی دوشهای حلزون است،تجربه ی لحظه های پیله برای کرم است و رویش همیشگی جلبکها در برکه هاست.خدا بلیط میدهد،سوار اتوبوس میشود اماجایش را با پیر زنها عوض میکند.خدا بوی اسپند دود کرده در مراسم عروسی است،بادکنکهای رنگی در جشن تولد است، خدا با مزه ی خرما کام تلخ مرگ را شیرین میکند. خدا اوج پرواز عقاب است ،نوسان سریع قلب گنجشک است،لحظه های مکر روباه است وخدا فصل جفت گیری پنگوئنهاست.خدا پشت چراغ قرمز شکلات میفروشد،نادیده اش نگیر.آری، خدا تمام این ثانیه هاست.
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1384ساعت
0:45 AM  توسط هـــــومـــن
|
اونروز بچه ها خیلی خوشحال بودند،یک جوری که انگار دنیا رو تو دستهای کوچیکشون محکم نگه داشتند.آخه مدرسه ها تعطیل بود و میشد تا دلشون میخواست، مشق بچگی کنند،میشد دور از چشم آقا ناظم اینقدر بالا و پایین بپرن که زمین زیر پاشون به التماس بیوفته.میگفتند:بابا چه خیالی اگه هوا کثیفه!هوای دل ما که پاکِ پاکِ .کو تا دوباره مدرسه ها چند روز تعطیل بشه؟
اونروز شهر تعطیل بود، اما نه برای همه.برعکس ما که شب قبل راحتو بی خیال خوابهای نقره ای دیده بودیم بعضی از جوونهای این شهر چشم روی هم نگذاشته بودند ،آخه دیشب تو دلشون غوغایی بر پا بوده،اونها فردا مسافرن و سفر همیشه به اعتبار هجرانش دلهره میاره.اونها اونشب به خوبی صدای مادرشونو که روی سجاده تا صبح برای بازگشتشون دعا خونده بود و اشک ریخته بود رو شنیده بودند.مادر ایرانی مظهر عشق و صفاست ،نماد جاودانه ی محبتو ایثاره،اگه به حرفم شک داری یک بار دیگه دقیق تو چشمهای مادرت نگاه کن.جوونها اونروز مسافر بودن ،سفر میکردن به خاطر من،به خاطر تو ،به خاطر نان.مگه نه اینکه از ما حرکتو از خدا برکت؟کی میدونه اونها تا صبح برای تک تک ثانیه های سفر چه نقشه ها که نکشیده بودند.اما مقصد کجاست؟صبح که شد آب آوردن ،قران آوردن ،اسپند دود کردن. قرار که اب نماد روشنی باشد و خوش یمنی،حکم است که قرآن حامی است و ناجی و اسپند دود کردند تا چشم بدخواهی همسفر جوانشان نباشد.اما تقدیر؟؟؟ مسافران دور شدند و دور تر ،مادر که تاب جدایی نداشت چشمهای خیسش را زیر چادر سفیدش پنهان کرد و پدر با همان پاهای خسته چه غریبانه فرزند را تا پیچ کوچه بدرقه کرد.
حالا خورشید بر مرکز تخت شاهیش تکیه زده.بچه ها خسته از بازی در اطاق سر بر بال فرشته ها چُرت طلایی میزنندو مسافران ما در کنار هم لبخندهای جاودانه ی خود را نثار آسمان میکنند.
ناگهان حریم امن خانه به لرزه میافتد و مهمانی ناخوانده با ۸۰۰ تن وزن از پنجره وارد اطاق میشود،در آنی همه آرزوها آتش میگیرند،بچه ها چه معصومانه برای نجات خاطراتشان به دل آتش میزنند.اگر خوب گوش کنی صدای مسافران را میشنوی که چه رسا به رسم کودکی دربرهه ی خطر نام مادر را فریاد میزنند،اما اینجا انتهای دنیاست. آتش چه بی رحمانه عاطفه را محاصره کرده است .آی خدا جواب مادران را چه بدهیم؟کدام پدر را با مشتی خاک آرام کنیم؟آی خدا چرا آتشت گلستان نمیشود؟گوش کن، صدای جز جز هموطنم را میشنوی؟این برادر من است که فریادمیکشد.با چند دریا اشک این آتش فروکش میکند.
مادران ،پدران ،هر که بدنبال عزیزی خاکسترها را جستجو میکند، اگر میتوانی چشمهایم را بگیر که تاب دیدن ندارم.چشمهایم را ببند میخواهم عظمت بالهایشان را تصور کنم ،چه جانانه بهشت را نشانه رفته اند.دروازه های آسمان باز است، میبینی؟اما خدایا با مادران چه کنیم؟با کدام منطق پدران را برای دوباره ایستادن تشویق کنیم.اینجا خاطراتند که دود میشوند ،ندای کودکی که برای بازگشت پدر کلمه ی بابا را تمرین میکرد چه بیرحمانه بخار شد.
خدایا با این غم چه کنیم؟
+
نوشته شده در جمعه 18 آذر1384ساعت
0:4 AM  توسط هـــــومـــن
|
حالا شدم یک قصه ی ناتموم.یک کور راه برهوت پر از خار و خاشاک که مسافرا هیچ رقبتی برای عبور ازش ندارن.میدونی، وقتی حوصله ی شنیدن نباشه فریاد خود به خود خاموش میشه.یک هنجره ی متروک،یک پوسته ی چروک خورده و یک دنیا صفت نچسب شد سوغات من از این سفر.من تو این ثانیه ها دنبال برکه ای بودم که همه باهم ،شونه به شونه کنار هم بشینیمو پاهای جونیمونو بگذاریم توی آب شاید جای ترکه های قرنها تحجر از روشون محو بشه اما حیف که هیچ وقت زبون این مردمو یاد نگرفتم.اینجا غربت اونچنان سریع بهت حمله میکنه که فرصت نمیکنی حتی برای خاطراتت دست تکون بدی. توی سرزمینی که تهمت و تحقیر و افتراء شده راحت الحلقوم ،من میخواستم روی غلطهای بزرگ و کوچیکمون لاک سفید بگیرم شاید بتونیم از نو شروع کنیم.چرا نمیتونم نفس بکشم؟مگه قرار نبود تو بدمی و ما تا ابد ترانه ی مهر بخونیم ،پس چرا همه غزل خداحافظی رو از بریم؟نه !زمستون رفتنی نیست.تا وقتی ما به این سادگی از روی سلام های هم میگذریم باید هم فراغ نقش خاطره بزنه.این روزها دستم دنبال بهانه ای برای ننوشتن میگرده.زمانی که مابین بودن یا نبودن من فاصله ای هست میان خمیازه های بی وقفه ی تو ،باید هم این قلم خشک بشه.
+
نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1384ساعت
7:37 PM  توسط هـــــومـــن
|
گاهی با نگاهی میرویم تا اوج.تا آسمان همیشه ابری دل. جایی که احساس پا به دبستان میشود و برای چشمهای تو روی تمام دیوارهای شهر قفسهای طلایی میکشد که مبادا نگاهت را با دیگری تقسیم کنی.لحظه لحظه ی عاشقیست،انگار تمام هستی اینجاست و ملک زمین چه بی چون و چرا به تملک ما در آمده است!و ما چه صادقانه وبی ریا همه را به نرخ لبخندت به تو میبخشیم.دم غنیمت است و فردا از ترس با تو نبودن فراموش میشود.تو بی اختیار مالک شده ای،مالک وجودی که خداوند روزی برای خلقتش ملکوت را به تعظیم واداشت و عشق را به عاریه بر دوشمان نهاد.در این بازار که تو خریدار شهوانی ترین ثانیه هایت هستی ما چه کودکانه گوهر وجود خویش را به فروش گذاشته ایم آنچنان که تو به سادگی نفسهای ما را میان دستهایت تقسیم میکنی.و ماهمچنان عاشقیم ،و تمام خود را در آینه ی چشمهای تو جستجو میکنیم .ناگهان در بازار کالایی جدید چشمهای تو را میرباید و ما تا به خود بیاییم تو دستهای ما را میان انبوهی از خاطرات یخ زده تنها میگذاری.اما ما همچنان عاشقیم و در تمام کوچه پس کوچه های زندگی رد پای تو را جستجو میکنیم اما پاهای سست و خسته ی ما کجا و پاهای دونده و تنوع طلب تو کجا!تو میروی و ما همچنان عاشقیم و برای تسکین دردمان شبها تا صبح در بستر جوانی عشق را لعنت میکنیم،انگار هر چه بر این ثانیه ها میرود به گردن اوست و ما چه بیرحمانه به صورت معصومش خط میکشیم.کمی بالاتر فرشتگان بر جسد سرد و پوسیده ی عشق مویه میکنند و فاتحه میفرستند و روزی هزار بار از خود سئوال میکنند که به راستی چرا گوهر جان آدمی لگد مال جهالتش شد؟
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت
3:3 AM  توسط هـــــومـــن
|
هومن معتقده که اقبال هیچ وقت از همه ی جهات به آدم رو نمیکنه.تو زندگی ما حتی تو بهترین شرایط ممکن همیشه یک چیزی هست که دلواپسی بیاره،دلتنگی بیاره.این کمبود اونقدر قوی خود نمایی میکنه که آدمی بهترین داشته هاشرو فراموش میکنه و این بی عدالتی تاریخی تا به قیامت با ماست.نکته ی خوشمزه ی مسئله اینجاست که همیشه عنصر خوشبختیرو فدای گزاره ی نداشته میکنیم و چه ساده از سجده ی شکر میگذریم.در تصور ما همیشه گمشده ی بحق یا نابحق ما همون چیزیه که وجودش از همه چیز مهمتره و اونقدر درگیرمون میکنه که مسیر تکامل تحت الشعاع اضطراب و افت روحی ما قرار میگیره.
«و امشب باز خیره به تو نگاه میکنم که در انتهای من نشسته ای و چه ساده ازنیمه ی فراموش شده ی من میگذری .بدون تردید هر چیزی رو که امروز دارم از تو میدونم.اما صحبت از نداشته ای میکنم که برای وجودش هر کاری که به اعتقاداتم لطمه نمیزد رو انجام دادم.هر عملی که این غرور لعنتی رو به سخره نمیگرفت به خدمت گرفتم تا تو ساحل مهر تو خودم برای خودم کاری انجام داده باشم.اما چه حیف که گنجینه ی داشته های من هیچ وقت تکمیل نمیشه و برای عبور همیشگی غصه از روی ثانیه های من بهانه ای هست»
نگارنده در اولین تجربه از حسی لطیف به بن بست رسید و چه خوب که تو هستی و میشود این بار را با تو قسمت کرد.کاش نگاه میکردی به این همیشه خالی من و پُرش میکردی به اشتیاق من.در پایان این آشفتگی تو نشسته ای با قبایی سبز و دستهایی گشوده که من برای گرمی آغوشت لحضه ها را بر میدارم و ایمان دارم به حضور تو در ساعت صفر عاشقی.
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1384ساعت
11:48 PM  توسط هـــــومـــن
|
امروز بی تو با صبح طلوع خواهم کرد، ستاره بازی چشمانم باشد برای بعد.امروز با دمی تمام خدا را به درون خواهم کشید، نفس های بریده بریده ام باشد برای بعد.کنار دستان مادرم سجده خواهم کرد ،ناشکری های کودکانه ام باشد برای بعد.میخواهم امروز پا به پای تمام کودکان شهرم شاپرکها را دنبال کنم،این همیشه غرور ابلهانه ام باشد برای بعد.بی تو میخواهم تا گوشهای فلک ترانه ی مهر بخوانم،دل مرده گیهای هنجره ام باشد برای بعد.امروز میخواهم برای زندگییم طرحی بریزم آبی رنگ،ورق زدن این همه خاطرات سیاه باشد برای بعد.از امروز میخواهم در زیباییهای دنیا غرق شوم،همه چیز را در تو دیدن باشد برای بعد.امروز میخواهم باز سفری کنم در خود،خلاصه شدنم در تو باشد برای بعد.بی تو هم میشود پر پرواز داشت، این اسارت زمینیم باشد برای بعد.میخواهم زیر آسمان با ابرها تا میتوانم بازی کنم،همبازی شدن با دروغهای همیشگیت باشد برای بعد.میخواهم بار دیگر خودم را سیر تماشا کنم،منظره بودن تمام وقت تو باشد برای بعد.بی تو هم میشود جاده های آفتابی زندگی را پیدا کرد،نذر و نیاز برای بازگشتت باشد برای بعد.
+
نوشته شده در شنبه 28 آبان1384ساعت
9:15 PM  توسط هـــــومـــن
|
پاییز ،نگاه خواب آلود زمان است .خمیازه های بی وقفه ی زمین مرا با خود به کسالت بارترین ثانیه های پرتقالی میبرد و این سوز سرد با نوایی رسا تلخ ترین زمزمه ی مرگ را در گوش من مرور میکند. طبیعت هزار رنگ چه مشتاقانه خود را برای این کوچ پیراسته است و من تنها به لحظه ای میاندیشم که باید لخت و عریان بی هیچ رنگ و نقشی ابدیت را به آغوش بکشم.پاییز تمام تجربه ی من از گاه وداست آنجا که ریشه های این همیشه خاکی تهی میشوند از اکسیر خوش نوش دنیا و من باید آنروز مهیای سفر ی باشم تا افلاک. پاییز با مزه ی گس خرمالو به زندگی من وارد میشود آنچنان که تمام اشتهای بهاریم را فراموش میکنم و بازوان جوانیم را لمس میکنم تا مبادا از نوازشهای پاییز به خود بلرزند. برای من که فرزند بهارم پاییز خوش رنگ ترین لحظه های ترس من است ترسی که با سرد ترین سوز فصل مرا بیش از پیش درخود فرو میبرد.من امروز از عمیق ترین نقطه ی خودخواهییم فریاد میزنم آی شکوفه ی بهاریم، من برای رویش دوباره ی تو این ثانیه ها را با سپری از جنس پر برمی دارم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1384ساعت
5:37 PM  توسط هـــــومـــن
|
دستهای خالی من مثل همیشه چشم انتظار گوشه ی چشمی از توست که بیایو سیب سرخی از نگاهتو توش جا بگذاری ـ اونوقت بگذاری بری هر جا که دلت میخواد ـ منم می مونمو این خاطره ی شیرین و جای قدمهات که اجازه نمی دم تا ابد کسی پاکشون کنه.تو همیشه میری ـ من همیشه می مونم تا حدیث این دلداگی بشه تیتر اول روزنامه ها ـیک سوژه ی داغ ژورنالیستی از آدمی که چتر تمناشو زیر ابری باز کرد که برای باریدن خیلی کوچیک بود.
+
نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1384ساعت
10:41 PM  توسط هـــــومـــن
|
پشت تنهایی من کنار این ثانیه ها میتوانی بنشینی و به حجم خالی من که بدون تو پوسیده و مندرس و نخ نماست نگاه کنی.پشت تنهایی من که رسیدی گوشهایت را بگیر اینجا سکوت گوش تو را کر میکند اما چشمهایت را باز کن تا بتوانی لحظه لحظه اعدام ثانیه ها را نظاره کنی.هجوم سایه های خیال ـ سرابهای بی وقفه ی عشق ـ تک بوسه های سرد و فریادهای عقیم جوانی منظره ای به تو میدهد که میتوانی جغرافیای تنهایی مرا به خوبی ترسیم کنی.زمان تفریح که شد کثیف ترین لباسهایت را بپوش ـ تو را با خود به ابدی ترین سگ پرسه ی تاریخ میبرم جایی که میان آرواره های یخ زده ی جماعتی برای یک سلام ساده هزار هزار نذر و نیاز میکنند.تو اینجا با ابدیتی پیوند میخوری که در آن جرثومه های فساد حاکمان مطلقند و عشق در مسلخ رسوایی بشر چه غریبانه تکه تکه شده است.بیا ـبیا ونترس میخواهم ببینی عدالت را در کدام پس کوچه پای کدامین برج به صلیب کشیده اند.میان راه اگر جوانی را دیدی که افیون را به آغوش کشیده و در بستر نعشگی چه زجر آور جان میدهد یا دختری که از فرط فقر گوهر جانش را به تاراج گذاشته کمی صبر کن به آنها نگاه کن و به حالشان اشک بریز شاید اشکهای تو زنگار بی مهریمان را پاک کند .پشت تنهایی من هم آغوشی مرگ است و اسارت زندگی ـ جان به لبت میرسد اگر به تو بگویم دخترکان این شهر برای گوشواره ای چه معصومانه سر به دیوار غریبه تکیه داده اند.بیاـ بیا و بدم اگر ماندی که هیچ اگر تو هم عزم رفتن داشتی پشت سرت را نگاه نکن ما به این غربت سرد عادت کرده ایم.
+
نوشته شده در شنبه 21 آبان1384ساعت
3:9 PM  توسط هـــــومـــن
|