تبليغاتX
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم

 
 
 
یکدست آییته و شمعدان در امتداد سفره ای بی عروس ! همخوابی نور و صدا در هجله ای خالی از ترانه های ماندگار ! من سی ساله ام و گمان میکنم که همین فردا چهل ساله خواهم شد و یقین دارم که تو تا پایان تمامی باران های پسین فردا ترانه هایم را نخواهی خواند !

نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در سه شنبه 12 مهر1390 | 
ديگر از اين تانگوهاي تكنفره خسته ام ! اصلا بيا برويم آنسوي تمام اين پرچينهاي خيال و اضطراب دراز بكشيم ! بيا كمي خواب خدا و سوسن و ارغوان ببينيم ! من قول ميدهم سپيده دم تمام اشكهاي اين نيمه شب تنهايي را يكجا سر بكشم !
نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در جمعه 8 مهر1390 | 
پاییز که بیاید من میمانم و طعم گس خیال تو و این پنجره های نیمه باز رو به تمام خورمالوهای تنهایی . انگار این روزها در امتداد باران و بنفشه ام !

نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در پنجشنبه 24 شهریور1390 | 
خیالی نیست ! خیالی نیست اما انگار درختهای آنسوی کوچه هم سراغ ما را از باد و کلاغهای منفرد انزوا میگیرند .

نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در جمعه 28 مرداد1390 | 
مادام که گاه و بیگاه به این خوابها سرک میکشی این ما تمام شدنی نیست !
نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در یکشنبه 23 مرداد1390 | 
این روزها طوری غریب دلم میخواهد تمام خاطراتم را با یکی دو تکه نان قندی طاق بزنم

دلم عجیب شیرینی بی قیمت و قاعده ، شیرینی بی تاوان میخواهد

نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در یکشنبه 22 خرداد1390 | 
سایه ام را تمام قد میچپانم داخل جیبم

میخواهم با تو تنها باشم

 

نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در شنبه 6 آذر1389 | 

مجاور همین آسمان به قاعده آبی

همخوابی بابونه و تجرد

ابرهای مشبک خنده دار

خدا را شکر !  تو هم که قرار است بیایی

پیشانی بلند رود مزین به پولک ماهی ها

چهار نعل اسب بر سنگفرش خیال

چرت پاره ی رازقی در هجوم قاصدک

خدا را شکر ! تو هم که قرار است بیایی

دخترکان خورشید در حجله ی جوانه

دشت ، غرق در اندیشه ی تیر ماه

کلام ،  گس شده از خیال خرمالو

خدا را شکر ! تو هم که قرار است بیایی

خمیازه ی سنگ زیر گوش گلابی ها

شاخه مفتخر به مشق پرواز

چشم تا افق ملبس به آلاله

خدا را شکر ! تو هم که قرار است بیایی

 

نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در یکشنبه 13 تیر1389 | 
  برق چشمانم در قاب اردیبهشت

  ردای باران ، عطرچاقاله

  همین هستم تصادفی

  دلهره ی بیست و هشت سالگی

  جفتگیری فنجان قهوه و قامت سیگار

  بوسه ی دسته ی پروانه به شانه های باد

  پنجره ای رو به خیابان

  خمیازه ی روزنامه ها روی پیشخوان دکه

  حجم عبور ، همیشگی ، بی قاعده

  چهار نعل قاصدک روی گونه ی نوزاد

  بچه های اردیبهشت روی دوشهای بهار نارنج

  بوسه ی شکوفه به پیشانی دیوار

  نگاه بی حیای زنبور ها به رازقی

  خیال خوب آمدنت پشت پرچین تنهایی

  سایه ی ابر روی پلکهای کوچه

  همین ترانه کافیست

  همین اردیبهشت خوب است

 

نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در جمعه 3 اردیبهشت1389 | 
دارد همین لحظه بهار از ابتدای کوچه ی ما میگذرد

باد بوی نامهای کسان من میدهد

از انحنای تنگ ماهیها زل میزنم به آسمان

همخوابی نور و دعا و ترانه

من این ستاره بازی نوبرانه را دوست دارم

بغض لحظه ی تحویل سال را دوست دارم

پدر نماز میخواند ، خانه بوی اطلسی میگیرد

رو به راهم ، به راه تو ، به راه شمال ، به راه جنوب

خسته نیستم ، میخواهم گاهی ، هر از گاهی

به این آینه و شمعدان خیره شوم

به خودم ، به تو ، به بابونه

تو را دوست دارم

عیدانه ام را گرفته ام

همین که صدای بابا می آید کفایتم میکند

همین که انحنای تنگ ماهیها به سمت آسمان است کفایتم میکند

حالم خوب است ، همین که بغضم میترکد یعنی حالم خوب است

و تو پیدایت میشود امسال

و چه دلشوره ها که شیرین کنم به پا قدمت

و تو پیدایت میشود امسال

نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در شنبه 29 اسفند1388 | 
پشت آخرین لبخندت کاسه ی آبی به رسم روشنی

سلامت که باشی این سفره ها بوی نان و ریحان میدهند

من عجیب عاشق گودی گونه ات شده ام

مجالی اگر بود ، دانه ای بوسه ، کمی به یادم باش

چه خیال خامی ! باران را یادم نبود

این ثانیه ها دیگر بغض هم نمیکنند

نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در چهارشنبه 28 بهمن1388 | 
در سایه می مانم

حجم تنهائیت که چند برابر شد

پشت به آفتاب بایست

من در امتداد بازوانت طلوع خواهم کرد

نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در سه شنبه 3 آذر1388 | 
 

تو امروز آفتاب خوردی

و کمی آسمان با طعم کبوتر

شکوفه ها که چاقاله بادام شوند

عطر تو تمام کوچه هامان را پر میکند

و سنگفرشهای این خیابان که از لمس نجابتت شرافت گرفته اند

و صدای تشهدت که گوش فلک را پر کرد

اشهدانا لاخلیج ، اشهدانا لاخلیج

الا الا خلیج فارس

نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در چهارشنبه 17 تیر1388 | 

بلا نسبت دلم این روزها شده است شبیه قورباغه

گاهی هوس آب دارد و گاهی خشکی

ازاین حاشیه هم که حتی حشره ای برای بلعیدن عبور نمیکند

چه رسد به اشتیاق دگردیسی و فصل جفت گیری

تو هم که کله ات را تمام قد کرده ای زیر برف

تا روباه های حادثه ردت را گم کنند

و آنقدر دل مشغول این تعقیب و گریز احمقانه ات شده ای

که یادت رفته به حال این دم از زوار در رفته ات فکری کنی

به خودمان که آمدیم تخم رابطه مان را ملخ خورده بود

و ما که پیش پیش رویا رویا لارو زاییده بودیم

ماندیم دست تنها با این همه آرزوی سر راهی

تو اما حکایتت اندکی بامزه است

نگاه های تحریک آمیز شکارچی را به قور قور های عاشقانه ی من ترجیح میدهی

تمام دنیا را هم که جلب نظر کنی

بدون من عصرانه ی ساده ی توله کفتارها خواهی شد

این منم که هنوز به خاطر تو مقابل دشمنانت

ژست حشرات سمی را میگیرم

تا کباب نشده ای سر عقل بیا !

نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در پنجشنبه 12 دی1387 | 
و در شانزدهم اردیبهشت ماه که صورت حادثه گل انداخت

پسرک شانه به شانه ی غربتش آخرین ترجیع بند بی کسیش را سرود

تا رهایی سه ایستگاه فاصله است

و باز در پس کوچه های احساس باران بارید

و بدون چتر که چشمان خاطراتم خیس خیس بودند

و ردپای تو که پاک شده بود

 من اینجا تنها در بیستون هنوز دلواپس توام

راستی ! تو دلتنگ نمیشوی ؟

نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 | 
         

         وقتی قرار باشد تو نباشی

                               آسمان حجم تلخ زائدی خواهد بود

         و زمین معصیتی چرکین                        

                                                                       همین . . .        

نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در چهارشنبه 12 دی1386 | 
اين خانه سياه است . اين خانه ديوارهايي دارد كه سياهند و اتاق من سالهاست كه سقوط سياهم را نظاره ميكند . كتابخانه ي اتاقم تاريكخانه ي ذهن سياه من است و من چه برگهاي سياهي را كه ورق نزده ام . پنجره هاي سياه اتاقم رو به مناظر سياه باز ميشوند و من از اين زاويه ي مطرود بارها پرواز كلاغها را بر بازي هاي سياه كلاس اولي ها ديده ام . ديوار هاي كوچه ي ما سياهند و ديري است كه زير بار اين همه يادگاري سياه اخم كرده اند و گاهي از وعده هاي سياه پاي ديوار حالشان به هم ميخورد . محله ي ما محله ي بد صدايي است كه قناري هايش سياه سرفه گرفته اند و براي عشاق كوچه آواز هاي ناكوك ميخوانند و خوب ميدانند مولود اين عشق هاي سياه نفرين هاي شبانه است . اينجا هميشه بارانهاي سياه مي بارد تا بوي تعفن گناهانمان مشام سياهمان را نوازش كند . همسايه هاي ما سياهند , از قصاب و تعمير كار تا پزشك و معلم . آقاي قصاب هر روز گوشت هاي سياهش را كه ناظران سياه تاييد كرده اند ما بين سفره هاي مردم تقسيم ميكند و خودش هم نميداند كه پيش بندش آنقدر سياه شده كه گربه ها ديگر براي بوييدنش رغبتي ندارند . آقاي تعمير كار گمان ميكند همسرش معشوقه ي پسرك سياهي است و هر شب با دستان سياهش او را كتك ميزند و من هنوز نميدانم چرا او اين شكواييه سياه را به دادگاه نميبرد , شايد چون از صورت سياه قاضي بيشتر واهمه دارد تا تجسم هم بستري همسرش با پسركان سياه . آقاي پزشك هم هر روز نسخه هاي سياه مينويسد و به هر بهانه اي منشي اش را به اتاق فرا ميخواند تا اندام او را سير تماشا كند و من بعيد ميدانم كه منشي بينوا در برابر اين فرصت سياه مقاومت كند هر چند كه گاهي از تصوير سياه خانم دكتر بر روي ميز كار شوهرش خجالت ميكشد .دلهاي هم محلي هاي من سياه زخم گرفته است و شوراي سياه محله ي ما ورود هر پديده ي سپيدي را از آستان محله ممنوع اعلام كرده تا ما جماعت با صلح و آرامش در كنار يك ديگر همزيستي داشته باشيم . مسير فاضلاب از جوي اصلي محله ي ما ميگذرد و ما عاشقانه موشهاي سياه را نوازش ميكنيم و شبهاي سياه با خود به گردش مي بريم . اين خانه سياه است و من هم . اين خانه سياه است و دلبركم كه با عشوه هايش سياهم كرد . اين خانه سياه است و دستانم . اين خانه سياه است و دست نوشته هايم . . .
نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در چهارشنبه 9 آبان1386 | 
به نام نامي دل كه قائم است و استوار و اين ثانيه ها كه به حرمت رويش دوباره اش دست به سينه ايستاده اند . به نام جان كه آنقدر زخم ديد تا جانان شد و اين روزها كه عجيب بوي روياهاي كودكيم را ميدهند . به نام سپيد شب كه جاده ي بي كسيم را فرش كرد و تا اين طلوع راز اشكهايم را نهان داشت . به حرمت شقايق ها , به نام وسيع دشت كه گوشهايش را به روي فريادهايم گشود تا از اين همه انزوا تهي شوم . به نام خوشبوي باد كه خاطراتم را برد و بار ديگر عبور را , و هميشه عبور را به يادم اورد . به نام غصه هايم كه دوست داشتني بودند و امروز زير كفشهايم خاموش ميشوند و دود ميكنند و من كه هنوز هم دوستشان دارم كه هرچه اين قلب بزرگ تر شد از بركت وجودشان بود . به ارتفاع سكوتم و به نام سرگشتگي هايم كه گاهي من را از من ميترساندند و من چه خوب صداي قهقهه هايشان را در ازدحام اضطرابم به ياد دارم . با مخملي ترين نگاه به نام جعبه ي مداد رنگيهايم كه سبز ميرقصند , آبي مينوشند و براي ديوارهاي سياه اتاقم نقشه هاي خوبي كشيده اند . به نام تو , تويي كه مرورم ميكردي و اين واژه ها را نفس ميكشيدي كه همه ي قداست اين سطر ها به نگاه توست و چشمهايت كه نگين هميشه فاخريست بر سينه ي اين قلم . و اين چند خط كه به نام توست , خداي من , خداي عزيز من , به نام تو كه هميشه به سادگيم ميخندي و اجازه ميدهي اين مردابها آبديده ام كنند و من بوي دستانت را وقتي نجاتم ميدادي مزه مزه كردم .
الهي , الهي , الهي
اگر نيستم هر انچه بودم ولي تو هماني كه بودي
يا غفار و يا غفار و يا غفار .
نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در یکشنبه 25 شهریور1386 | 
اينجا ايستگاه آخر است , پياده شو همقطار . من هم پياده ميشوم . مسير كه اشتباه بود و اين اشكها و مركبي كه عجيب بوي تعفن ميداد . بايد جدا شويم , خاطراتت را ميخواهي ؟ بردار . همه اش مال تو . اما اين اشكها را نبر , در كوله ام ديگر چيزي ندارم . از چه پيچهايي گذشتيم , يادت هست . دلم براي پرتاب شدن هايمان تنگ ميشود , براي دلتنگيهايمان , ارزوهايمان . براي وقتي كه اردو ميزديم پشت اين ثانيه ها و چادر را روي تنهاييمان بر پا ميكرديم . اخمهايت چه دلنشين بود وقتي از سطح ناصاف زمين ايراد ميگرفتي . دلم براي دلهره هايمان تنگ ميشود . چه قدر دلهره داشتيم هميشه براي رسيدن . ما بايد به اين نرسيدن ها بلند بلند ميخنديديم . هوا گاهي خيلي گرم بود و تو هميشه تب داشتي , كنار بركه كه مينشستيم دلم ميخواست تا ابد پاشويه ات كنم اما تو ميدانستي دستهاي گرم من هيچ مرهم نيست ...


ديگه نميتونم بنويسم . . . ديگه هيچ وقت نمينويسم . . .
سهم شما همه چيز هاي خوب دنيا ....
سهم من هم يك يادش بخير . . .
نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در پنجشنبه 18 مرداد1386 | 
گاهی است که برای این چند خط دل دل میکنم . دیری است که پریشانیم تلاقی شعر و شعور را بر هم میزند و نگاه کن که پیچک تنهایی چگونه ذهنم را در نوردیده . مزرعه ی خیال خشکید و تو که نباریدی تا فصل قحطی دل چند ساله شود . عمری است که این جان , جانان نمیشود و بدکاره ی توهم که همیشه آبستن است . به رویش این واژه ها سوگند که این ثانیه ها دیگر تاب فراق ندارند . چه حس زاویه دار مرطوبی دارم به تو . وصیت کرده ام خاکسترم را در آسمان پخش کنند , میخواهم بختم را برای بوسیدن شانه هایت آزموده باشم . قرار بود که یگانه باشیم اما زورق شکسته ی احساس از پیچ آخر هم گذشت و به دریای مهر تو نرسید . همیشه این گونه است وقتی مراقب ستاره ها نباشیم به بیراهه میزنیم و چه غریب است تصویر بی کسیم در ماه . چندی است که میهمان ضیافت لاله ها و ناله هایم و عجیب که این شب زنده داری حلاوت آغوشت را زنده میکند و کلید این صبح که در دستان توست . نمیدانم آفتاب را چه کسی دزدید اما حسن تاریکی این سفر به بوی پیراهنت است که مشامم را نوازش میکند . دست غارتگر زمان نفس هایم را می رباید و من سفارش کرده بودم تو را که گاه رفتن چشمانم را در دستانت جا نگذاری . چقدر سر به هوا بودم ! باید از لبخندهایت دانه میچیدم به رسم یادگاری تا امروز میان ازدحام تنهایی , باغچه ی بی کسیم را لبخند باران کنم . این هوای مه آلود و کور سویی نا امید , چادر خستگیم را کجا بر پا کنم . بدون تو پنجره های سفر رو به حزن باز است و چه اندازه کوله ام از نگاهت خالیست . همیشه دیر میایی , این عادت توست , میگذاری تا سر حد جنون از تو تهی شوم و بعد با تلنگری تمام من را در من میشکنی . من به صدای شکستنم خو کرده ام و دلبسته ام به عطر دستهایت آنگاه که این اشکهای پاره پاره را بند میزنی .
نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در شنبه 16 تیر1386 | 
در ابتدای حادثه کسی از کوچه ی ما گذشت . کسی از کوچه ی ما گذشت و دیوار ها عاشق شدند و شعار ها بوی زندگی میدادند . کسی از کوچه ی ما گذشت و صورت پنجره ها باز بود و پرده ها به هم آغوشی بال گشودند . کسی از کوچه ی ما گذشت و فصل آمیزش چکاوکها بود تا کوچه ی ما ساکنینی داشته باشد معصوم . کسی از کوچه ی ما گذشت و نسیم , شوق رسیدن داشت و پیله ها , باز میشدند و کوچه در تب پروانه میسوخت . زمستان بود , کسی از کوچه ی ما گذشت که بهار شد و زن فاحشه ی کوچه ی ما دلداده ی بنفشه ها بود . کسی از کوچه ی ما گذشت و دیروز زنده شد و چشمان جوی آب خیس خیس بودند . کسی از کوچه ی ما گذشت و پیر مرد مفاتیح را بست تا زندگی را بو کند . هوای ذهن گرگ و میش بود که کسی از کوچه ی ما گذشت و چراغ ذهن روشن شد و مسیر رویش قدمهایش را مرور کرد . کسی از کوچه ی ماگذشت و پیر دختر محله که جوان بود و عشوه هایش بوی بکارت میداد .سگها دم می جنباندند و کسی از کوچه ما می گذشت که پاسبانیش کردند و شب پره ها که پوست می انداختند و لاتها بدون چاقو شطرنج بازی میکردند . باران می بارید که کسی از کوچه ی ما گذشت و چترها بسته بود و باز روییدیم در لحظه ی غسل تعمید . کسی از کوچه ی ما گذشت و نبض زمین را گرفت که بیمار بود و در گوشش زمزمه ای خواند که صورت کوچه گل انداخت و کرمها برای قاشق زنی بیرون خزیدند . کوچه نور باران شد و کسی از میان آن گذشت که نفس هایش را نفس کشیدیم و کودک معلول همسایه که قهرمان دو بود . کسی از کوچه ی ما گذشت و قصاب محل که گوشتهایش تازه بودند و همه را نذر چشمان مادرش کرد . میوه ها آواز میخواندند و سفره ها بوی نان گندم میدادند و کسی از کوچه ما گذشت که شبیه هیچ کس نبود و تخم نیلوفر تقسیم میکرد و به آغاز زمین شباهت داشت . کسی از کوچه ی ما گذشت که روزنه های اتاقم باز شدند و چشمانم بوی نور گرفتند و پا برهنه تا ته کوچه دویدم و او که رفته بود و جای قدمهایش که انگار تا درونی ترین لایه های وجودم ادامه داشت . کسی از کوچه ی ما گذشت و کوچه ی ما که پایانی نداشت و انتظار باز خانه تکانی میکرد .
نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در جمعه 31 فروردین1386 | 
من خواب دیده ام تو از پیچ تنهاییم گذشته ای . من خواب دیده ام تو از ارتفاع سکوتم بالا آمده ای و کنار زمزمه هایم اردو زده ای . من تو را وقتی در باغچه ی بی کسیم گل میکاشتی خواب دیده ام . من بار ها رویای باریدنت را مرور کرده ام , چه سخاوتمندانه شکوفه های جوانیم را نوازش میکردی . تو آرام کنار ثانیه هایم مینشستی بی آنکه از تپشهای سریع قلبم خنده ات بگیرد و من هنوز برق چشمانت را وقتی به دلتنگیهایم زل میزدی به یاد دارم . من تو را با پیراهن ابریشمی گلدارت خواب دیده ام , چه رقصی میکردند بلور های تنت در باد . تو در خواب , دقیقه های عجول مرا به آغوش میکشی آنسان که انگار آرامش روی تمام دلهره هایم سایه می افکند و من یک نفس برای تو از تمام لحظه هایی که پشت پنجره ی خوابم به انتظارت نشسته بودم میگویم . من حرف میزنم , تو گوش میدهی . تو گوش میدهی و لبخند میزنی , من حرف میزنم و اشک میریزم . تو اشکهایم را میبوسی و من آرزو میکنم کاش این خواب مرا تا ابد با خود ببرد . من تو را وقتی برای درختان آواز میخواندی خواب دیده ام , هر وقت تو آواز میخوانی حجم گلابی ها چند برابر میشود . تو در خواب من از بیداری نمیگویی , تو خوب میدانی من از بی تو بودن واهمه دارم و اجازه میدهی زیر رگبار نگاهت تا دلم میخواهد نفسهای عمیق بکشم . تو در خوابم با من همبازی میشوی اما همیشه خودت چشم میگذاری , تو خوب میدانی من نمیتوانم چشم از تو بردارم و من همیشه در احمقانه ترین نقطه ی خوابم پنهان میشوم تا تو به سرعت مرا بیابی , هر وقت مرا پیدا میکنی من از تو لبریز میشوم و باز نگاهت میکنم و نگاهت میکنم و نگاهت میکنم. تو از این همه نگاه های بی حیای من نمیرنجی , تو خوب میدانی من منظره ای جز تو ندارم . من کابوس رفتن تو را بارها دیده ام و تو همیشه تا جایی که چشمهایم سو دارند برای تنهاییم دست تکان داده ای اما لبخند نمیزنی انگار نمیخواهی بیداریم را به سخره بگیری . تو میروی و من بیدار میشوم , وای خدای من ! چه عطر دل انگیزی در این اتاق پیچیده .
نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در سه شنبه 17 بهمن1385 | 
از نردبان این شب میروم بالا . میروم تا گونه ی الماس گون مهتاب . از ارتفاع این شب که بگذرم رخت رخوت را آویزان خواهم کرد و سپیده خود جامه ای روشن است . نردبان , مرا تا لمس احساس ترس پرواز برای جوجه چکاوکها بالا میبرد و جاریم میکند در اندیشه ی غازهای مهاجر . در امتداد شب که دستهایم بوی نور میگیرند میتوانم شریان خون را در رگهایم مرور کنم و جدا کنم همه ی کینه ها را و بسپرمشان به باد . شب موجود غریبی است , یکدست است و پاک اما خودش هم خوب میداند که من تا سپیده نفسی فاصله دارم . نفسی از جنس اشتیاق و همرنگ خدا . اینجا در همسایگی فرشتگان که لالایی میخوانند برای بچه های خدا من عجیب بی خوابم . چه سری دارد این آسمان ! میتوانم خودم را از بالا نگاه کنم . من چقدر حقیرم . خدا کند بار این شب را بتوانم به دوش بکشم . در کوله ام تا بخواهی خمیازه دارم , تا بخواهی بی خبری دارم , تا بخواهی چرتهای گاه و بیگاه دارم . سرم را تکیه میدهم به بد اخلاق ترین ابر مجاورم چقدر لطیف است این برکه ی مسافر . در کمر کش شب که هجمه ی خواب بیداد میکند من یکی یکی دندان های کسالتم را میکشم , میخواهم سپیده که رسید به احترامش پایکوبی کنم . از پیله ی این شب که بیرون بیایم به پروانه شدن میرسم و آنقدر چرخ خواهم زد دور گلهای این حیاط آبی تا چشمانم پر شوند از انعکاس این همه شبنم سحر گاهی . من از آسمان شب چیز زیادی نمیخواهم جز گوشه ای دنج برای ستاره بازی تا تمام تنهاییم را به سلامت از این ظلمات عبور دهم . اگر صبح از نردبان پایین می آمد , ما در کمر کش شب به هم میرسیدیم و چه شوقی داشت لذت به آغوش کشیدن این گرگ و میش خوشبو . اما انگار بالا رفتن وظیفه ی دائمی من است و من همیشه چه سنگین و چه بی جان قدمهای لرزانم را روی پلکان شب گذاشته ام . من دوش به دوش قاصدکهای خورشید بالا میروم و ایمان دارم به تولدی دوباره . خدا کند امشب آفتابی بماند .
نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در یکشنبه 17 دی1385 | 
امشب این چند خط بهانه ای میشوند تا از پیچ این حادثه عبور کنم . قرار بود به جای این همه دل دل دلداگی کنیم , که نشد . قرار شد کنار قلبهای چروک خورده مان جوانی کنیم , که نشد . مصمم شدیم برای آفتابی کردن این شبهای مهاجم , اما نشد . قرار شد فاصله ها را تحقیر کنیم و پل بزنیم ما بین انزوایمان , که نشد . حکم کردیم ما را منظره کنند تمام پنجره های مه گرفته , اما نشد . قرار بود سر وعده ی عاشقی پشتمان نلرزد , که نشد . نصیحت کردیم تمام ابرها را که برای هم آغوشی ما را بهانه کنند , اما نشد . قرار شد دخیل ثانیه هایمان را به نگاه های هم بدوزیم , که نشد . قرار شد از این من های پوشالی رها شویم و خلاصه شویم در هم , که نشد . مشتاق شدیم تا این دلشوره ها را شیرین کنیم , اما نشد . هم پیمان شدیم تا لمس بی واسطه ی آفتابی ترین تن , که نشد . قرار بود تو بنشینی و من در شبستان موهایت پرسه ای مهتابی بزنم , اما نشد . مکلف شدیم جرعه جرعه صداقت را سیراب کنیم , که نشد . قرار شد عیادتی جاودانه کنیم از چشمهای هم , اما نشد . تو از متن رویا های کودکیم آمدی تا من مشق کنم همه ی اشتیاق با تو بودن را , که نشد . قرار شد آنقدر پیشانیهایمان را به هم بچسبانیم تا رویای هم را خواب ببینیم , اما نشد . مقصد ما پیوند شاخه ی آرزوهایمان بود , که نشد . قرار بود در دستهای هم آسمان را خانه نشین کنیم , اما نشد . ما همه ی حسرتها را پشت سر گذاشتیم و پیمان بستیم تا پشت غربت هم اردو بزنیم , که نشد . ما میتوانستیم مثل سایه ها در هم ادغام شویم , اما نشد . قرار شد از این پاییز تا بهار هرم نفسهایمان را تقسیم کنیم , که نشد .
نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در پنجشنبه 7 دی1385 | 
عبور باید کرد وگرنه حرمت این نفس حرام خواهد شد . عبور باید کرد وگرنه شبانه های اشک آلودم فراموش خواهند شد . عبور باید کرد از این هیاهو های پوچ در پوچ , از این دلمردگی های تو در تو , از این سردر گمی های پیچ در پیچ . عبور باید کرد از ازدحام این سایه ها , از انسداد این دقیقه ها , از التهاب این شقیقه ها . باید گذشت و عبور کرد از این چهارراه های بی راه , از این شاهراه های بی شاه , از کنار این شبهای بی ماه . عبور باید کرد تا این ساحل طوفانی نشده , تا چشمهایم بارانی نشده , تا این غم خودمانی نشده . باید عبور کرد از مقابل این نگاه های یخ زده , از پریشانی این خیال های شب زده , از تراکم این کلمات وحشت زده . عبور باید کرد تا افق پیداست , عبور باید کرد تا جای قدمهایت برجاست , عبور باید کرد تا خدا اینجاست . عبور باید کرد از مقابل این لبخندهای فرو خورده , از میان این منظره های چروک خورده , از اجتماع این همه قلبهای ترک خوره . باید وا گذاشت و رها کرد این عشق های خط خطی را , این ثانیه های پاپتی را , این بوسه های سر سری را . عبور باید کرد تا خیانت عادت نشده , تا صداقت پر پر نشده , تا نبودت باور نشده . باید عبور کرد از امواج بی کسی , از هجوم دلواپسی , چرا به دادم نمیرسی ؟ عبور باید کرد تا بهار , تا سرسبزی چنار , تا بوی خوش خیار . باید ترک کرد همه ی آسودگی ها ی پوشالی را , تمام دلخوشی های تکراری را , این همیشه عاشقانه های سفالی را . عبور باید کرد تا نور , تا هور , تا لمس بی واسطه ی حضور . عبور باید کرد از تمام وسوسه های زمین اما چشمهای تو چه قفس خوش رنگی است .
نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در جمعه 10 آذر1385 | 
سوار این ثانیه ها که شدی روشن شدیم . بلند شدیم و قد کشیدیم و پشت کردیم به تمام لحظه های خاکستری . در امتداد این تاریکی آنجا که لبخندهای تو رویایی کودکانه مینمود چه بی ریا رسیدی و اتفاق آفتابیت چه سخاوتمندانه روی دقایقمان سایه انداخت . برای نگاه ما که عادتی جز مرور تصویرهای چروک خورده نداشت چشمهای تو چه دریچه نابی است تا لمس همه ی زیباییها . ای همیشه بارانی نزول تو چه لطافتی به همراه داشت که باز خنکای خدا را روی پوسته ی پوسیده ام احساس میکنم . من با لبخندهای تو آغاز شدم و تصور کن که برای مرداب تجربه ی جاری شدن دوباره چه حلاوتی به همراه دارد . حالا تو بهانه ی نفسهای منی و این بار شاخه های جوانیم در نوازشهای مهربانیت خواهند رقصید . در میان آن یخبندان زجر آور که با تلنگری می شکستیم هرم نفسهای تو بهاریمان کرد و ریشه های احساسمان جوانه زد . ایجاز دستهای تو شفا داد همه ی افسردگیهایمان را و کوک کوکمان کرد تا آنجا که باز رسیدیم به ثانیه های دلکوک . تو از متن یک رویا آمدی تا خواب های هزار رنگم تعبیر شوند و لبخند های رنگ باخته ام تازه . تو حالا جانی و جان جانان در تو جاری شده و من چه آسوده خودم را به دستهای سخاوتمندت سپرده ام . حالا از دنیا جدا شده ام چرا که تو را دارم و چشمهای تو برایم دنیایی ناشناخته است . حالا دیگر نبودی وجود ندارد که هر چه هست تو هستی و من به این گنجینه ام افتخار میکنم . این روزها که میگذرد هر روز احساس میکنم مسافر جاده ای شده ام که در انتهایش تو نشسته ای و این خود تنها دلیل این سفر است . از کوره راه ها نخواهم ترسید که ستاره ی چشمهایت هدایتم میکند و امیدم میدهد به جاودانه لحظه ای که در کنار تو برای فرداهایمان طرحهای آبی رنگ خواهیم ریخت . تو امروز در ابتدای منی و مالک این هوای آفتابی . تو بودی که جوانه ی احساس شکوفه کرد و تویی که با مهربانیت فصل رویشمان را طراوت میبخشی . تو انسداد رگهای حافظه ام را گشودی تا بار دیگر پرواز را به خاطر بیاورم و در آسمان آبی چشمهایت بال بگشایم به رسم عاشقی . من از آن همه انزوا جدا شده ام تا از شراب موهایت سرمست شوم . برای وجود مهربانت قلبم را چشم روشنی می آورم آنجا که میدانم صدای تپشهایش شنیدنی خواهد بود .
نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در جمعه 28 مهر1385 | 
و متولد شدم،بی اختیار خود ـ آنسان که انگار این ثانیه ها نفسهای اجباری مرا کم داشتند.یادم نیست از کجا شروع شدم اما می دانم در نیستی نشسته بودم،تکیه داده به بی بارترین شاخه ی معرفت،در انتهای خودم و خدا که همه چیز معنای آرامش بود و جهان وسعتی داشت به قدر نیستی من.در انزوای این سکون عاشقانه ام که تو بودی و من نبودم،با هر خنده ات گل می انداخت گونه های نیستی ام که من خلاصه بودم در تو.شکوه خداییت منظره ی تمام وقت من بود چرا که در حضور این بی کرانه ات نگاه معنا پیدا میکرد و شوق وصل در تمام لحظات عدم جاری بود.اما این حظ دائمم در تو چه زود پایان یافت و تو چه بیرحمانه گناه بلعیدن میوه ی ممنوعه را به گردنم انداختی.تو مرا آغاز کردی ،مرا نشاندی بر سمند تیز رو زمان و ندانستی که چشمهای من تاب این افقهای اجباری را ندارند.مرا طرد کردی به فلسفه ی زندگی و ندیدی پاهای من برای مصاف با سنگلاخهای بی عاطفگی چقدر نحیفند.نشسته بودم عریان به وسعت بی کرانه ات که برایم پوششی گزیدی خاکی رنگ، اما چه بی سلیقه حتی ابعاد خانه ی دلم را اندازه نکردی ، آنسان که این همیشه بی نهایتم فشرده شده از فرط حقارت این من خاکی.مرا رها کردی به بهانه ی کمال و میدانستی که زمین با هر چرخشش مرا دور تر میکند از وصل تو که این تن معنایی ندارد جز نیاز و دستاویزی جز گناه.جاریم که کردی دیگر عاشق نشدم که جنازه ی پوسیده و متعفن عشق روی زمین حتی نشانی ندارد از آن گوهر عرش تو و من چه غریبانه مویه میکنم بر این ثانیه ها که حتی رویای آغوش تو را هم از من دریغ میکنند.خداوندا!من اینجایم ،در امتداد جهالت بشر،افتاده از اسب و وامانده از اصل،گرفتار مردابهای جهل و سرگشته ی این من ناتمام.سالهاست که متولد شده ام بی آنکه بدانم شاهراه وصل کجاست.تو در انتهای کدام انتظار من سبز شده ای؟مرا بخوان تا بخوانم سرود جاودانگی ام را!گوشه ی چشمی بیانداز آنسان که در لحظه های نیستی جاریم میکردی در نگاهت.

تولدم را شاد باشی نیست که بی تو همه ی این سالها مرگی هزاران باره است.

نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در دوشنبه 18 اردیبهشت1385 | 
من از تبار آيينه و آفتابم.از نسل لاله هاي وحشي و شبنم سحرگاهي.هم پيمان البرز و همسايه ي کوير.مسافري چند هزار ساله که فرسنگها غربت قومم را پيموده ام.من از ازدحام چشمهاي خيره مي آيم ،از تاريکخانه هاي ذهن ،از فصل بي رويش تنهايي که صورت احساسم را نقاشي کرده.من از فاصله ي غزل و سرهاي بريده مي آيم،از انعکاس دو بيتي هاي عاشقانه در خون آبه هاي تاريخ.صداي چکاچاي شمشيرها سمفوني سفر من بود آنگاه که کودکان قومم از سوز فصل يتيمي به خود مي لرزيدند.در طول سفر هواي ذهنم را پيچکهاي تنهايي در نورديند آنسان که انگار در کوچه پس کوچه هاي تمدن غباري از من بجاي نمانده است.

من آريايي ام!طفل اهورا!
نماد جاودانه ي آيين مهرورزي و عاطفه هاي سبز رنگ
هم قطار کاوه و هم پياله ي طاهر
وارث بيستون و مالک اروند
هم صحبت ياس و هم بلاد آتش
من از بيراهه هاي تاريخ گذشته ام ،از ثانيه هايي که فرو رفتيم در باتلاقهاي گمراهي ،از لحضه هاي تاراج، که به يغما برد همه ي دلخوشي هايمان را.من لحظه لحظه اعدام هويتم را نظاره کرده ام،آنجا که فراموش شد همه ي سرخوشي مهرگاني ام.گاهي که شکست پياله ي مستي هزاران ساله ام.من از غربت هامون مي آيم،از چشمهاي تر خزر ،از دلهره ي خليج تا ابد فارسم که نامش را به سخره گرفته اند،من از وحشت لوت مي آيم،از انزواي کارون ،از فرصتهايي که دود شدند زير سمهاي جهالت بشر.
من اما ايستاده ام ،آنسان که در فکه و دو کوهه بودم ،در چزابه و فاو .
باید که خودم را بيابم،بايد صفحه هاي بد رنگ تاريخ را بشويم،بايد که رد پاي خودم را جستجو کنم تا بيابم لحضه هاي آبي اهوراييم را.
من امروز ايستاده ام ،در آستانه ي بهار ،در درگاهي که خود نگين اقتخار هويت من است ،به رسم مرد کاشاني چشمهايم را ميشويم و خیره می شوم به بلنداي غرور انگيز البرز و قدم ميزنم در کوچه باغهای تفکر،سایه ساری که روزي مرز تفاوت قوم من بود با همه ي سرگشتگان عالم،شايد مسير تپشهاي قلب آريايي ام را بيابم.

و نوروز، لحطه اي ناب براي رويشي دوباره.
نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در پنجشنبه 10 فروردین1385 | 
       پشت چراغ قرمز نوسان سریع قلب کودک غم انگیز ترین سمفونی زندگی است.

آی شکلات،شکلات دارم.آهای آقا!از من شکلات میخرید؟همین چند تا مانده.از من خرید کنید، شاید بتوانم برای چشمهای بیمار بی بی کاری بکنم.راستی آقا!شما روزها به چه چیزی نگاه میکنید که چشمهایتان اینقدر براق است؟نرخ زندگی در محله ی شما چقدر است؟بی بی میگوید ما نرخ زندگی را به بهای سگ دوهای ابدیمان میپردازیم.اما مهم نیست،ما از سگها خوشبخت تریم،آخر شبها بی بی برای ما قصه ی مرغ تخم طلا را میگوید تا خوابمان ببرد.من اما رنگ طلایی را دوست ندارم،من فقط رنگ گونه های گُل انداخته ی خواهرم را دوست دارم.ای وای خواهرم!خانوم!از من شکلات بخرید،قول داده ام روسری گُل داری را که دیده است برایش بخرم،شاید صورت رنگ پریده اش باز شود.چقدر چراغ قرمز خوب است!آدم میتواند رفتار بچه های شیک پوش شهر را داخل ماشین نگاه کند.میتوانم یاد بگیرم که چگونه میشود بطری کوکا را مؤدب تا به انتها سر کشید.از من خرید کنید،دیگر توانی برای فریاد زدن ندارم.ببینم خانوم،شما از کجا انرژی می آورید؟دوستی دارم که چندین چهار راه بالا تر کار میکند.او میگوید در یکی از ماشینها دخترانی را دیده است که از کلاس انرژی درمانی خود تعریف میکرده اند.او میگوید آنها گاه و بیگاه چاکراههای خود را باز میکنند .او میخواست بداند چاکراه چیست.من تا به حال چاکراه از نزدیک ندیده ام اما میدانم با پول همه چیز را میشود باز کرد چه رسد به چاکراه چند دختر جوان دم بخت را.چقدر چاکراه بسته خوب است،کاش کسی میتوانست چاکراه معده ی من را ببندد آنوقت دیگر گرسنه ام نمیشد.آخر اگر گرسنه ام نشود راحت تر میتوانم دنبال ماشین شما بدوم.امسال میخواهم به مدرسه بروم،شاید آنجا کسی به من بگوید چرا خانه ی عدالت بالای شهر است.

ای وای چراغ دارد سبز میشود.خدایا خواهرم!خدایا بی بی!

نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در جمعه 28 بهمن1384 | 
خیالم را سوی تو پرواز میدهم تا برای دیوانگی ترجمانی جدید بیابم.تو از چه میگفتی که گوشهای فلک از پس قرنها هنوز اشتیاق شنیدن دارد؟تو چه کردی که آوارگی، جغرافیایی پیدا کرد به وسعت تملک تمام آبادیهای هستی؟تو از کدامین مستی گفتی که نامت شد سر درٍ میخانه ی دل؟انگار تشنگی اینجا بهانه ای شده تا کمر خمیده ی مردانگی باز به خود بایستد.نگاه کن،زخمها شده اند نگینهای افتخار.چشمهای تو چه کرد که منظره ی زمانه ات اینچنین تغییر کرد؟نام تو امروز ذکر سجود ریگهای بیابان است که هویت گرفته اند از جای پای قدمهای شجاعتت.تو کاری کردی که همراهانت بی دست،دستهای آسمان را فشردند و فُرات چه خوب نگاه خون آلود سقا را به خاطر می آورد.امروز خیمه های بلا دروازه های بهشتند و آتش چه مزبوحانه عدالت را محاصره کرده است.تو اینجایی تا تاریخ نفسی دوباره بکشد و رها شود از این هجمه ی تعفن آور اسارت و بردگی.تو در آخرین نماز چه گفتی که آسمان قرنهاست در خود فرو رفته؟آنان که سپر سجود تو شدند امروز روی بازوان خداوند چرتهای طلایی میزنند و تا منزلگاه یار نفسی فاصله دارند.یا حسین!امروز در دستان ما ظلم است که تقسیم میشود.خوب که نگاه کنی میبینی،کربلا وسعتی پیدا کرده به اندازه ی تمام هستی.اما کو تا دستی دوباره از آستین خدا بیرون بیاید؟
نوشته شده توسط هـــــومـــن |  در چهارشنبه 19 بهمن1384 | 

pctfx3.3

Sunset Template

مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا مركز طراحي و توسعه وب مركز طراحي قالبهاي حرفه اي وب سايت گروه طراحي چندرسانه اي Multimedia CD Catalogues وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Download Free Blog Templates Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی